![]() |
![]() |
|
| زندگی مثل آتش است.پس ما هم فرزندانشیم. |
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:14 توسط الناز |
|
|
در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخوردومیتراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموما" عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جز. اتفاقات و پیش آمدهای نادر وعجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند ـ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدر است ـ ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی،این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟! (از کتاب بوف کور صادق هدایت) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:44 توسط الناز |
|
|
داره کتابم تمو م می شه
گلی که فقط گل باشه نمی خوام/کی گفته کاکتوس بده .خوار بده!/می خوام از بین ببرم هر چی بذر خوبیه/ /دیگه دفترم جا نداره/بسه اینهم این مهربونیای ظاهری رو نمی خوام/این خنده های بی خودی را نمی خوام/داره این کتاب تموم میشه!!/من شروع دیگه رو نمی خوام/ ه از گل وبهار گنتن!/کی میگه کویر بده.شن بده!/ با بسته شدن این کتاب...!عصر دلهای مهربون تموم میشه!/ هر چی دوستیه تموم میشه/عمر هر چی گله هروم می شه/ دیگه هستی تموم میشه/من می گم باید خار بود!/باید خشک بود. کویر بود. زرد بود...دیگه بسه داره ای کتاب تموم میشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:9 توسط الناز |
|
|
هدیه
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
نمی دونم چرا من همیشه روز تولدم دلم می گیره ناراحت می شم دلیله خاصی هم ندارها...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:58 توسط الناز |
|
|
سر در گمم...گویی جایی که هستم کسی رو نمی شناسم...! گاهی هم فکر می کنم زبون کسایی که
پیشممن را نمی فهمم...احساس می کنم از یه دنیای دیگه ام...دوس دارم برم جایی کسی نباشه... هیچ کس تا به راحتی بتونم داد بزنم...بسه خسته شدم از بس که تو دلم فریاد کشیدم... خسته شدم از بس که برای دیگران زندگی کردم...دیگه می خوام این ماسک رو بکنم...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:3 توسط الناز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:21 توسط الناز |
|
|
نام تو را آوردهام دارم عبادت می کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم! گفتی دلم را بعد از این دست دیگری دهم... شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم! من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:58 توسط الناز |
|
|
روی دیوار زندان
می کشم هر روز خط
می شمارم روزهای اسارت را
یک و دو و سه وهزار...
گر چه از آزادی ندارم هدف!
دیگر تدارد برایم معنی
هستم محکوم به اسارت
اشتباهم چیست؟ صداقت...
آزادی برایم تلقینی است
برای زیستم
گر چه ندارم هوایی برای آن
باید بفریبم خود را
و گویم:(زندگی زیباست!!!)
از آیینه دیده همه چیز پیداست...
می شوییم چهره ز آن
گویی می زند آب سیلی بر آن!
آه. می سوزد جایش بر گونه ام
می ماند از ان براییم یادگار
وقتی ندارم هدفی... بماند آن هم ماندگار
چه دردناک است نادانی
شاید هستم کر و لالی !
کاش می دانستم برای چه...
آه. برای چه و که هستم؟!
ندارم جوابی...
جز. هستم آدمی معمولی.!
که از زیستن...
می داند. فقط. خوردن. خوابیدن!
سوزشی در روحم حس می کنم...
می گوید:(که تو محکومی)
به بیهوده بودن...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:15 توسط الناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:55 توسط الناز |
|
|
دیدمت.وای چه دیداری. وای
این چه دل آزاری بود بی گمان بردهای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:38 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلگ برای دختری است که خود را دختر آتش می نامد. به نظر اون کسی که می خوهد زندگی کند باید از اکسیر حیات بنوشد. واز اتش عبور کند تا مشخص شود واقعا"انسان است یا نه... من آتش را یک نماد می دانم نماد روشنایی...نماد پیروزی...همانند آتشی که زرتشت به همراه داشته و بی دود بود و کسی را نمی آزرد و بر گنبدی نشانده به خودی خود افروخته بود و زوال نداشت.و کنایه از آتش حقیقت است که ابدا" تیرگی و دود وآلایش در آن نیست و برای فروش آن آلات و ادوات مصنوعی لازم ندارد و جز فروغ بخشی آن را کاری نمی باشد. سراسر
تابش حقیقت نور معرفت است و بر انسان کاملی واجب می باشد آن آتش را بر فراز گنبد قلب خویش روشن داشته دل خود را آتش کده آن آتش سازد و با حرارت حقیقت آمیز آن خود و اطرافیان را گرم واز نور بی زوال و بی دودش خویش و بیگانه را روشن و به جاده حقیقت شناسی دلالت نماید...با سپاس فراوان: دختر آتش. |
|
RSS
|
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
|
|
|